حالا که رفتی ..باشه..نه!!! نرو...! نروووووووووووو.... رفتنت همیشگی بود ..برو! حداقل دیگه درد نداری مریم نه؟؟..نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده ..همین ۳ سال پیش بود ..انگار که ۱۰۰ ساله رفتی!.....................
ناراحتم ناراحتم از اینکه چرا خنده هاتو قاب نگرفتم و نزدم به دیوار...خنده هایی که هاله ی رفتنش اشکو تو چشای آدم جاری میکرد...آه....حالا دیگه اشک ام فایده نداره چون خشک میشه دیگه غم فایده نداره چون بغض میشه ولی ...ولی گذشته هامونو هیچکس نمیتونه ازم جدا کنه....
می دونم تو هم ناراحتی که رفتی ...آخه چرا؟ ..خدایا!!!...مریم هنوز باور نکردم که رفتی ...احساس میکنم یه جایی همین نزدیکی ها... فهمیدم ..تو قلبم تو قلبمی .....رفتنت برام سواله؟ نمی دونم....فقط می دونم تو هستی....هستی!!!!...
چقدر دستات سرده مریم عزیزم دستاتو بده گرم بشی......
من همیشه به یادتم تو رویا.......
مریم خوب و نازم.........تو یه فرشته بودی شاید هم یه گل خیلی عمرت کوتاه بود ...
رفتی و تمام آرزو هاتو با خودت بردی.....جایی که راحتتر برآورده میشن ...

به یاد تو همونی که تو دفتر شعرت نوشته بودی:
من که آتشفشانی از دردم
عاقبت ساکت و سرد میشوم یکروز
زیر پای خسته ی مردم
ذره ای گرم میشوم یکروز ............
یه روز میام پیشت ..........آسمانی ترین....
از سی و یک اسفند برای دعوت من به یلدا بازی واقعا تشکر می کنم.خیلی کار جالبی هست که هر کسی ۵ تا از خصوصیاتش رو که دوست داره دیگرون بدونن رو بنویسه.برای من که یادآور خاطرات زیادی از گذشته تا حالا بوده که ۵ تا از اونا رو در زیر نوشتم:
وقتی کلاس پنجم دبستان بودم یه روز سر زنگ ادبیات بود که معلم داشت درس جدید میداد. تازه زنگ تفریح تمام شده بود و سر کلاس نشسته بودیم که من دستشویی شدیدی گرفتم .دستمو بلند کردم و به معلممون گفتم: خانم میشه برم بیرون گفت: نه....! من انقدر دسشویی ام شدید بود که دستمو گرفتم رو دلمو همه اش به این فکر میکردم که چه جوری تا آخر زنگ تحمل کنم!!! که یکدفعه خانم معلم به من گفت: آرزو برو بیرون....خیلی خوشحال شدم
دو سال پیش که بابام برای عید نوروز ماهی قرمز گرفته بود وقتی می خواستم به ماهی ها غذا بدم جعبه سماق رو با غذای ماهی اشتباه گرفتم. تو تنگ ماهی ها سماق ریختم......ماهی ها همون موقع مردن!!!خیلی دلم سوخت
وقتی سال اول دبیرستان بودم معلم زبان فارسی ما نمرات امتحانی رو که گرفته بود داد به من تا وارد لیست نمرات کنم ....من هم اون موقع نفس خبیث ام فعال شده بود و از فرصت استفاده کردم و نمره خودم و دوستمو درست کردم....
دختر خیلی رمانتیکی هستم عاشق طبیعت و مناظر زیبا و جذاب هستم.ظرافت نقش مهمی در روحییاتم داره.
در سن ۱۵ سالگی(برای اولین بار و آخرین بار و همیشگی) نگاه عشق رو تجربه کردم وحالا به اوجش رسیده.
عید قربان مبارک
حاجی
دستامو که میگیری هرپنجره نو میشه شب یکدفعه تسلیم عشق من و تو میشه
دستامو که میگیری دیواری نمی مونه هر واژه غزل میشه تو خلوت این خونه
شب بی ترانه شد هوای بی هواس آغاز تازه باش دستای تو کجاست؟
دستامو که میگیری روشن میشه فانوسم با تو خود آزادی بی تو خود محبوسم
دستامو که میگیری من شکل خودم میشم از واهمه میافتم از دلهره کم میشم
شب بی ترانه شد هوای بی هواس آغاز تازه باش دستای تو کجاست؟
بیرون میشه تنهایی دلواپسی می کوچه بارون گل زنبق می باره تو این کوچه
وقتی که تو نزدیکی دلتنگی ازم دوره وقتی که تو تاریکی مهتاب چه کم نوره
شب بی ترانه شد هوای بی هواس آغاز تازه باش دستای تو کجاست؟
لحظه ای که دستم را گرفتی، از تو سرشار شدم چنان که گرمای دست سردت به جزء جزء وجود سرمازده ام جاری شد و آرام آرام گرمم کرد. گرمای عشقی که به ملایمت و رامی آن افتخار می کنم؛ گرمایی که در تمام عمرم اینگونه برایم ملموس نبود، این گرما برایم قابل لمس بود؛ خیلی شیرین و جذاب.
نه وجودم را می سوزاند که مرا در خود ذوب کند، و نه سرما را در وجودم نهفته باقی می گذاشت.
گرمایی کاملا لذت بخش و متعادل، آنقدر از این گرما انرژی گرفتم که در آن لحظه احساس کردم تمام دنیا زیر احاطه ی من است...
من و عشقم گرمترین عشق دنیا را داریم.
بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جزآنکه جان بسپارند چاره نیست
هردم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
هر دیده جای جلوه ی آن ماهپاره نیست
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
یگانه ستودنی، می ستایمت.
چقدر سخت است بخواهی درون یک چهار دیواری که حتی راهی برای نفس کشیدن ندارد از وسعت قلب دریای بی کران و بی انتهای عشقت، از فناناپذیری و روشنایی که در اثر عشق به محبوبت در تو بوجود آمده با معشوقت حرف بزنی؛ اما چقدر آسان است از کوچکی و دلتنگی قلبت، از دوری و دردناکی جدایی و فراق گفتن.
آه چقدر دلم میخواست در کنار ساحلی پر از ریگها و صدفهای رنگارنگ با امواجی به خروشانی و سرکشی عشقمان دست در دست تو می ایستادم و در حالی که به تشابه بی کرانی دریا و عشقمان نگاه می کردیم سرود با هم ماندن را یکصدا و یک نفس سر میدادیم.
و آرام آرام شعله های وحشی عشق همچون رودی آرام و روان به سینه ام جاری شوند و جای هرچه نا امیدی و ترس هرچه سردی و سستی هرچه کندی و روزمرگی است را تا آخرین قطره ی ظرفیتم لبریز کنند.
زندگی، با هم بودن است؛ زندگی، پیچیدن عطر خوش لحظه ها در حصار زمان عشق من و تو و ما شدن! است زندگی بی تو معنی مرده بودن است ...
بی درنگ تا زمان فرصت را نربوده تا دور نشدی تا در کنارمی تا کسی نیست ...
«دوستت دارم»...دوستت دارم.