وقتي به دنيا اومدم همه جا تاريك بود.خونه تاريك.هوا تاريك.زمين تاريك.
خيلي زمان گذشت تا هوا روشن شد.زمين روشن شد.خلاصه براي اولين بار دنيا رو ديدم.
چشمام درشت وكشيده.نور خيلي شديد بود.اولش چشمام كوچولو كوچولو كم باز ميشد.بعد كم كم از شدت نور كم شدو نور عادي شد.
با تعجب به همه جا نگاه ميكردم.چشمام گرد شده بود.همه چيز تو اين دنيا تعجب بود(!)پدر و مادرم كه يه علامت تعجب گنده بودن.!!!!!!
داداشم از همه بهم نزديكتر بود(داداش بزرگمو ميگم)احساس ميكردم اونم خيلي نيست كه اومده تو اين دنيا.ولي چيزا رو از من بهتر بلد بود.اونم مثل من شير خشك خيلي دوست داشت.دوتايمون دهنمون بو شير ميداد.مال من شير ماماني بود مال اون شير خشك.خيلي باهام بازي ميكرد.بعضي اوقات كه ميخواست يه ماچ گنده از لپم بگيره اشكمو در مياورد.احساس ميكردم غوله.اومده بخوردم.گريه ميكردم تا مامانم بياد و بغلم كنه(منو از شرش نجات بده).داداش دومي كه كمي قبل از من بدنيا اومده بود.انگار 100 ساله اومده تو اين دنيا.فقط بلد بود حرص منو در بياره.همه اش پستونك منو كش ميرفت.شيشه شيرموتا آخرميخورد.خلاصه اينكه تا وقتي پيشم بود من همه اش اخم كرده بودم و سگرمه هام تو هم بود.همه اش بهونه ميگرفتم و صداهاي عجيب و غريب همراه با حركات تند و سريع دست و پا از خودم در مياوردم تا بلكه مامانم متوجه اذيت داداشم بشه و بياد اموال منو از چنگش در بياره.
بعضي اوقات هم كه متوجه نميشد جيغ هاي بلند ميكشيدم و مامانمو از تو آشپزخونه ميكشوندم تو اتاق تا ببينه چه خبره؟
الان 21 سال از اون موقع گذشته.همه مون بزرگ شديم.ديگه سر به سر هم نميگزاريم.دلم تنگ شده واسه اون موقع ها...حالا ديگه هر كي ميبينه ميگه:خانوم جوون....داداشام بزرگ شدن .آقا شدن...همه ي بچه هاي فاميل.هم سن وسالا چه كوچيكتر و چه بزرگتر .همه بززززززززززرگ شدن.چقدر زود گذشت.
ميدونم يه روز دوباره همه جا تاريك ميشه.
+
نوشته شده در
85/08/30ساعت 9:52 توسط آرزو
|